تبلیغات
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ وبلاگ روستای صفرمیان "رضائیان" نم نم وارش - روستای صفرمیان نکا - مطالب فرهنگی


درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:


اوقات شرعی


پمپ بنزین | یاس تم
وصیت نامه | آلودگی هوا
چهل شاخص | موسیقی
کد لوگوهای سه گوشه

امور اقتصادی | تدبیر اقتصاد
سرگرمی | پزشکی
آفاق | بیست تولز
کد لوگوهای سه گوشه

پیچک



برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب


  • تبیان
  • 
  • ایران کاشی
  • کد سخنان بزرگان

    کدهای عاشقانه
    کدهای موس

    قالب وبلاگ


    Admin Logo themebox

    نوروز 1395

    نوشته شده توسط:محمدجواد رضائیان
    جمعه بیست و هشتم اسفندماه سال 1394-03:52 ق.ظ


    *بسمه تعالی*

    نوروز 1395 مبارک




    جمعه بیست و هشتم اسفندماه سال 1394 04:05 ق.ظ
    نظرات() 

    ماه محرم الحرام

    نوشته شده توسط:محمدجواد رضائیان
    چهارشنبه بیست و دوم مهرماه سال 1394-06:55 ب.ظ

    *بسمه تعالی*


    قیامت  بی  حسین  غوغا  ندارد         *      شفاعت بی حسین معنا ندارد    

     

    حسینی باش که در محشر نگویند      *       چرا پرونده ات امضاء ندارد

     

         

     

    ماه مُحَرّم یا محرم‌ الحرام نخستین ماه تقویم اسلامی ( هجری قمری ) و به اعتقاد مسلمانان از جملهٔ ماه‌های حرام است . به‌همان‌گونه که پیش از ظهور اسلام ، در دوران جاهلیت ، جنگ و خونریزی در این ماه‌ها ممنوع بود ، حضرت محمد (ع) نیز همان را تأیید کرد .

     

    شب و روز اول محرم به عنوان اول سال قمری دارای نماز و آداب خاصی است که در کتاب مفاتیح الجنان بیان شده است . محرم ، ماه حزن و اندوه و عزاداری شیعیان در قتل حسین بن علی (ع) است.

     

    حوادث و وقایع فراوانی در ماه محرم رخ داده است که در زیر به برخی از آنها اشاره می کنیم:

     

    غزوه ذات الرقاع ، فتح خیبر ، ازدواج فاطمه و علی ، ورود علی به اسلام ، نبرد کربلا – تاسوعا و عاشورا و قتل امام حسین (ع) و اسارت خاندان امام حسین (ع) به کوفه و شام.

    همچنین نقل است که به خلافت رسیدن عثمان ، قتل محمد امین برادر مأمون عباسی ، قتل جعفر برمکی و انقراض خاندان برمکی و دولت برمکیان ، واقعه هولاکو و مستعصم و انقراض دولت بنی عباس در این ماه بوده است.

    عروج ادریس به آسمان ، استجابت دعای زکریا ، عبور موسی از دریا و غرق شدن فرعونیان در نیل و عذاب اصحاب فیل نیز در ماه محرم رخ داده است.

     

    مراسم عزاداری و سوگواری ماه محرم :

     

    سوگواری محرم عزاداری‌ها و یادبودهایی است که به مناسبت کشته شدن حضرت حسین بن علی (ع) و یارانش که در واقعه کربلا روی داد، انجام می‌شود. این نبرد در سال ۶۱ هجری قمری در صحرای کربلا در عراق کنونی اتفاق افتاد . سوگواری برای حسین بن علی (ع) مختص ماه محرم نمی‌شود و در دیگر روزهای سال نیز با توجه به فرهنگ و رسم هر منطقه انجام می‌شود . سوگواری برای حسین بن علی (ع) و دیگر یارانش از روز نخست محرم آغاز می‌شود و در ظهر عاشورا به اوج می‌رسد . در غروب و شامگاه عاشورا ، این سوگواری تحت عنوان مراسم شام غریبان ادامه پیدا می‌کند. در روز ۱۲ محرم نیز مراسمی با نام «سوم امام حسین» انجام می‌شود. این نوع مراسم‌ها در روز ۱۶ محرم با نام «هفتم امام حسین» و ۲۰ صفر با نام «اربعین» ادامه پیدا می‌کند.

     

    مراسم سوگواری سومین امام شیعیان از دیدگاه شیعه اهمیت بسیاری دارد و انجام آن عبادت است. سوگواری محرم در جاهای مختلف به صورت‌های گوناگون انجام می‌شود. علاوه بر شیعیان ، این مراسم در میان غیرمسلمانان در ترینیداد و توباگو ، جامائیکا ، هند و ارمنی‌های ایران برگزار می‌شود. سوگواری محرم علاوه بر ابعاد مذهبی ، ابعاد سیاسی و اجتماعی نیز دارد .

     

    روش های مرسوم در عزاداری :

     

    زنجیرزنی - سینه‌زنی - نوحه - مرثیه - روضه - طبل و دهل زدن - بلند کردن پرچم - آتش زدن خیمه‌ها - تعزیه - برداشتن علم یا علامت ( که قبلا ممنوع بوده ولی اکنون قانونی است )

     

     

     

    کاش بودیم آن زمان کاری کنیم . . . * . . . از تو و طفلان تو یاری کنیم

     

    کاش ما هم کربلایی می شدیم . . . * . . . در رکاب تو فدایی می شدیم .



    چهارشنبه بیست و دوم مهرماه سال 1394 07:06 ب.ظ
    نظرات() 

    اعیاد سعید قربان و غدیر خم

    نوشته شده توسط:محمدجواد رضائیان
    پنجشنبه دوم مهرماه سال 1394-10:19 ب.ظ

    *بسمه تعالی*

    اعیاد سعید قربان و غدیر خم مبارک .

    ****************************


    پنجشنبه دوم مهرماه سال 1394 10:22 ب.ظ
    نظرات() 

    ماههای مازندرانی

    نوشته شده توسط:محمدجواد رضائیان
    دوشنبه بیست و نهم تیرماه سال 1394-02:01 ق.ظ

    *بسمه تعالی*

    ماههای مازندرانی

    باوجود ۱۲ ماه شمسی که در تقویمها به چشم می خورد به همان تعداد ماههای مازندرانی از قدیمی ها و بزرگان به یادگار مانده است و با نبود تقویم و بیسوادی مردم روستا در زمان گذشته بیشتر از این طریق ماه ها را در روستا سپری می کردند. که شاید خواندن این مطالب برای شما مفید باشد و ممنون می شوم با خواندن این مجموعه از من حقیر به دفاع از مردان و زنانی بپردازیم که سخت کوشیدند و زیبا زیستند و با تلاش و هنر مثال زدنی خود این مجموعه را به یادگار گذاشتند که تقدیم شما می شود: نام و یادشان گرای باد.

    در ضمن هر کدام از این ماهها مراسم و مناسبت هایی را در خود جای داده است که در آینده نزدیک تقدیم شما می شود.

    ارکه ما (arkeh ma) : مصادف با ماه فروردین می باشد که با فرارسیدن بهار و آغاز سال نو طبیعت با چهره بهاری اش زیبا به نظر می رسد و شکوفه های رنگ رنگ در هر جا به چشم می خورد.

    دما (dema) : مصادف با ماه اردیبهشت بوده و با شروع فصل کار و کشاورزی ،کم کم چهره روستا به مرحله کاشت رفته و تلاش مردم روستا در این ماه ستودنی است.

    وهمن ما (vahmeneh ma) : مصادف با ماه خرداد می باشد که تا حدودی زمین های کشاورزی از مرحله کاشت عبور کرده و مردمان روستا همچنان به وجین و مراقبت از محصولات کشاورزی مشغول هستند.

    عید ما (aydeh ma) : مصادف با ماه تیر می باشد و با وجود تابش خورشید و فراوانی آب در شالیزار ها نشاهای برنج در حال رشد و ثمر دهی می باشند.

    سیا ما (siya ma) : مصادف با ماه مرداد می باشد و که گرمای تابستان را در خود جای داده و به روایتی هم به آن ماه پختن محصول انجیر( انجیرپجه ماه) هم می گویند .

    کرچه ما (kercheh ma) : مصادف با ماه شهریور می باشد که کم کم فصل دروی برنج آغاز شده و در گوشه گوشه زمینهای کشاورزی روستا جمعیتی مشغول کار و تلاش دیده می شوند.

    هره ما (hareh ma) : مصادف با ماه مهر می باشد که با شروع خرمن کوبی و آوردن محصولات کشاورزی به منزل شادی در چهره هر روستایی بسیار دیدنی است.

    تیره ما (tireh ma) : مصادف با ماه آبان می باشد و ماه برداشت مرکبات ، اینبار جمعیت روستا در باغ ها برای چیدن پرتقال و نارنگی مشغول می باشند.

    مردائه ما (merdaheh ma): مصادف با ماه آذر می باشد که با وجود پائیز زیبا و فصل ریزش برگ زرد درختان چهره روستا هم دیدنی می باشد.

    شروینه ما (shervineh ma) : مصادف با ماه دی می باشد که با وجود بادهای پائیزی و نم نم باران و همچنین سردی آغاز زمستان چهره جدیدی در طبیعت روستا بوجود می آید.

    میره ما (mireh ma) : مصادف با ماه بهمن می باشد و کم کم با بارش برف زیبا چهره روستا با پوشش سفید تزئین گشته و شکر و سپاس خدا از طرف کشاورزان دیدنی می باشد.

    اونه ما (oneh ma) : مصادف با ماه اسفند می باشد و با شمارش معکوس برای سال تحویل و آغاز سالی جدید در گوشه و کنار روستا شکوفه های کوچک بهاری خبر از سال نو را می هند.



    دوشنبه بیست و نهم تیرماه سال 1394 02:02 ق.ظ
    نظرات() 

    بازیهای روستایی در مازندران

    نوشته شده توسط:محمدجواد رضائیان
    دوشنبه بیست و نهم تیرماه سال 1394-01:50 ق.ظ

    *بسمه تعالی*




    بازیهای روستایی در مازندران


    کَلِشْتِ کا

    تعداد افراد مناسب برای بازی دو نفر دسته های دو نفری در کنار هم در یک زمین، منتهی جداگانه می توانند بازی کنند.
    نحوه تهیه و ابزار بازی چنین است که ابتدا تعدادی از چوبهایی به قطر دو تا چهار سانتی متر و بلندی تقریبی ۲۰ تا ۴۰ سانتی متر که یک سر آن مانند مداد تراشیده و تیز کرده و یکسر دیگر آن گرد می باشد.مکان بازی در زمینی نرم و نمناک و بدون سنگ یا سنگریزه باشد صورت می گیرد و کلشت هایی که در این بازی بکار می رود عبارتند از : مولک
    MULAK ، کلشت متوسط و نازوار.
    مولک کلشت کوتاه قدی است به طول ۲۰ تا ۲۵ سانتی متر و قطر ۵/۲ سانتی متر.
    کلشت متوسط کلشتی است با طول ۳۰ یا ۳۵ سانتی متر و قطر ۲ تا ۴ سانتی متر .
    نازوار کلشتی است تقزیبا بلندتر و کلفت تر از دو کلشت قبلی که جنس آن حتما از (شل چو و صاف) چوب تر می باشد که بلندی آن ۴۰ تا ۴۵ سانتی متر و به قطر ۳ یا ۴ سانتی متر است.
    می توان فردی را برای نگهداری کلشتها انتخاب کرد که به آن خیردار (
    XeyrDar ) می گویند که اگر برنده نشوند می گویند دست خیردار خوب نبوده.
    اما در شروع بازی تست زمین بازی لازم است که به اصطلاح محلی و مفهوم آن چنین است که دونفر بازیکن یکی از آنها کلشتی را در زمین یار یارقیب وی برای اینکه متوجه موضوع می باشد بلافاصله چون زمین را مناسب نمی بیند می گوید: دِگ با دکِ نا
    DEG BA DEKE NA یعنی این زمین را برای بازی قبول ندارم و اما چنانچه فردی که کلشت را بعنووان تست رها می کند همزمان بگوید : هارشِم فرو HARSHEM FROV زمین فرو می رود یا نه .
    اگر زمین بنظر او مناسب هست بلافاصله قبل از زبان گشودن رقیب یا فرد مقابل که می گوید دِگ با دِک نا باید بگوید دِ” با دِک یعنی برای بازی این زمین را قبول دارم و بعد از انجام این مرحله بازی بدین گونه شروع می شود که نفر اول کلشت را با دست به شتاب بلند کرده و در زمین فرو می کند (گِل کنه ) و نفر مقابل هم بدین صورت کلشت خودرا محکم به کلشت نفر اول می زند که اگر آنرا از جا کند یا انداخت کلشت نفر اول را بر میدارد و بازی به همین نحو ادامه پیدا می کند تا اینکه کلشت مولک های نفر اول یا دوم تمام شود که بعد از ان کلشت متوسط بهمیدان بازی می آید چنانچه کلشت متوسط یکی از طرفین تمام شد ( نازوار به میدان می آید و دوطرف مقابل هر دو با کلشت نازوار می جنگند تا این که یکی از طرفین همانند قبل تمام کلشت یار مقابل را ببرد و امام اگر مهارت یکی از بازیکنان ضعیف بود و کلشت او در زمین فرو نرفت و یا اکمی در زمین نشست این امتیاز به وی داده می شود تا بلافاصله بگوید
    ( سردِمتک (
    SAR DAMETAK که معنی آن این است که روی قسمت فرو رفته کلشت در زمین لگد کند و در حقیقت استقامت ان را در زمین بالا ببرد یا یاری بدهد ولی چنانچه یار مقابل قبل از او بگوید ( سردِمتک ( SAR DAMETAK NA یعنی حق نداری لگد کنی و باید کلشت تو بهمان صورت در زمین باشد .
    شرایط بردن کلشت ها در بازی چنین است : اگر کلشت یکی از افراد به هنگام زدن روی فرو نرفت و کلشت در زمین طوری با کلشت افتاده اصبت کند که ۵ سانتی متر یا بیشتر آن را تکان داده یا جابجا کند و یا به حرکت درآورد در غیر اینصورت صاحب کلشت افتاده می تواند کلشت را بردارد و به بازی ادامه دهد.
    شرط دیگر بردن کلشت ها این است که چنانچه یکی از طرفین کلشت را زد به طوری که کلشت فرو نشانده طرف مقابل کمتر از ۳ سانتی متری زمین نزدیک شد برنده به حساب می آید و در غیر اینصورت کلشت را برداشته ، بازی ادامه می یابد تا اینکه در پایان بازی ، یکی از طرفین کلشتش تمام شود که طرف برنده می گوید( دُس بَشورد
    DAS BASURD ) یعنی دستهایت را شستم و این کنایه از خالی کردن دستهای رقیب از کلشت می باشد و بالاخره تیم برنده ، کلشت های خود را جمع کرده و محل بازی را ترک می گویند.
    در این بازی تمرکز حواس شرط اساسی بازی است.
    توضیح: اصطلاح دِک با دِگ نا
    DEG BA DEG NA به هنگام بازی توسط بازیکنان به کار برده می شود که فرد زننده کلشت چنانچه کلشت او در زمین فرو نرفت بلافاصله باید بگوید دِک با دِگ نا یعنی دوباره باید بزنم و اگر قبل از او طرف مقابل گفت دِ با دِگ نا او نباید دست به کلشت بزند بلکه به همان صورت باید روی زمین باشد تا طرف مقابل بزند و این اصطلاح در خلال بازی چندین بار تکرار شود

    چش دار کا

    در این بازی هم افراد یک نفر را به عنوان چشگزاز (گرگ) انتخاب می کنند و یک مکان را هم به عنوان مرکز بازی که به ایست کاینه معروف است انتخاب می کنند آنگاه گرگ چشم خود را می بندد و گاهی هم ممکن است یک نفر را به عنوان ماره انتخاب کنند و او مسئول نگهداری چشم گرگ باشد در هر شکل افراد پس از بسته شدن چشم گرگ هر کدام در جائی پنهان می شوند و یک نفر با صدای بلند اعلام می کند که همه پنهان شدهاند و این کار معمولا با گفتن کلمه جیج اتفاق می افتدآنگاه گرگ شروع به گشتن دنبال افراد می کند و هرکدام راکه پیدا کرد با صدای بلند جای او را اعلام می کند یا با دست به او می زند و به این ترتیب آن فرد از دور بازی خارج می شود و افراد سعی می کنند با استفاده از غفلت گرگ و در خفا خود را به ایست کاینه یا ماره برسانند و به این ترتیب امتیاز بگیرند در نهایت فردی که آخرین نفری باشد که توسط گرگ از دور بازی خارج شود و یا اصطلاحا بسوزد جایش با گرگ عوض می شود.

    سید جا بدا کا

    این بازی هم یک بازی مجلسی است لوازم بازی عبارت از یک شلاق پارچه ای به نام شب و یک شی کوچک مانند سنگ یا لوبیا یا امثال آن است که به سید معروف می باشد.یک نفر به عنوان ماره انتخاب می شود و شروع می کند سید را از اول تا آخر مجلس به سمت دست همه می برد و در این بین بطور اتفاقی به دست یکی قرار می دهد آنگاه یک نفر که فکر می کند می داند سید دست کیست داوطلبانه کف دست خود را بالا می آورد و اعلام می کند که حاضر است بگوید سید دست کیست ماره هم یک ضربه به دست او می زند و او شخص مورد نظر خود را اعلام می کند اگر درست بود که جای او و ماره عوض می شود اگر نه شخصی که جدید اعلام شد یک ضربه می خورد و او یک نفر را اعلام می کند و این روال ادامه دارد تا شخص دارنده سید معلوم شود.

    کل کا

    این بازی بیشتر در کنار رودخانه ها که به هراز چاکه معروف بود انجام می شد و به این شکل بود که دو گروه در دو طرف می ایستادند و هر گروه چند سنگ بزگ تخت را سر پا می کردند که به کل معروف بود و هر کدام از افراد دو کروه به ترتیب با سنگی که به وسیله دست به سمت کل پرتاب می کردند سعی می کردند کلهای طرف مقتبل را هدف قرار دهند و به زمین بیاندازند و هر گروه که زودتر موفق به این کار می شد برنده بازی بود.

    یک چک دو چک (کلاردشت(

    بازیکنان به دو گروه مساوى تقسیم مى‌شوند مثلاً در هر گروه چهار نفر. چوب دو شاخه را در مرکز زمین بازى فرو مى‌کنند. دو چوب دیگر را هم به آن تکیه مى‌دهند . فاصله ٔ استقرار دو گروه از جائى‌که چوب را کاشته‌اند باید مساوى باشد ( حدود ۱۶-۲۰ متر). براى اینکه مشخص شود توپ در دست کدام گروه باشد، پشک مى‌اندازند. افراد گروهى که صاحب توپ هستند توپ را به زمین خود مى‌برند و کارها را تقسیم مى‌کنند. یکى توپ را پرتاب مى‌کند، یکى توپ را مى‌آورد و دو نفر دیگر مأمور مى‌شوند که توپ پرتاب شده توسط گروه مقابل را در هوا بگیرند. توپ پرتاب مى‌شود و بازیکنانى که مأمور گرفتن توپ در هوا هستند مى‌هوانند توپ را حتى پس از سه بار زمین خوردن هم بگیرند که اگر موفق شوند طرف مقابل آنها یک چک یا یک پا مى‌شود. اگر توپ پرتاب شده به چوب‌هاى کنارى اصابت کرد و هر دو جوب را انداخت و یاران همین گروه توپ را در هوا گرفتند، دوست آنها یک پا مى‌شود و اگر توپ را نگرفتند از بازى بیرون مى‌روند که اصطلاحاً مى‌گویند ‘حرفت’ شده است. اگر پرتاب‌کننده ٔ توپ هر دو چوب را زد و طرف مقابل نتوانست توپ را بگیرد بازیکن طرف مقابل ‘حرفت ‘ مى‌شود. در این بازى گروهى که افراد آن بیشتر از افراد تیم دیگر یک پا شده باشد، برنده است. گروه برنده به اندازه ٔ مسافتى که قبلاً تعیین شده از گروه بازنده کولى مى‌گیرد .

    کَلِشْتِ کا

    تعداد افراد مناسب برای بازی دو نفر دسته های دو نفری در کنار هم در یک زمین، منتهی جداگانه می توانند بازی کنند.
    نحوه تهیه و ابزار بازی چنین است که ابتدا تعدادی از چوبهایی به قطر دو تا چهار سانتی متر و بلندی تقریبی ۲۰ تا ۴۰ سانتی متر که یک سر آن مانند مداد تراشیده و تیز کرده و یکسر دیگر آن گرد می باشد.مکان بازی در زمینی نرم و نمناک و بدون سنگ یا سنگریزه باشد صورت می گیرد و کلشت هایی که در این بازی بکار می رود عبارتند از : مولک
    MULAK ، کلشت متوسط و نازوار.
    مولک کلشت کوتاه قدی است به طول ۲۰ تا ۲۵ سانتی متر و قطر ۵/۲ سانتی متر.
    کلشت متوسط کلشتی است با طول ۳۰ یا ۳۵ سانتی متر و قطر ۲ تا ۴ سانتی متر .
    نازوار کلشتی است تقزیبا بلندتر و کلفت تر از دو کلشت قبلی که جنس آن حتما از (شل چو و صاف) چوب تر می باشد که بلندی آن ۴۰ تا ۴۵ سانتی متر و به قطر ۳ یا ۴ سانتی متر است.
    می توان فردی را برای نگهداری کلشتها انتخاب کرد که به آن خیردار (
    XeyrDar ) می گویند که اگر برنده نشوند می گویند دست خیردار خوب نبوده.
    اما در شروع بازی تست زمین بازی لازم است که به اصطلاح محلی و مفهوم آن چنین است که دونفر بازیکن یکی از آنها کلشتی را در زمین یار یارقیب وی برای اینکه متوجه موضوع می باشد بلافاصله چون زمین را مناسب نمی بیند می گوید: دِگ با دکِ نا
    DEG BA DEKE NA یعنی این زمین را برای بازی قبول ندارم و اما چنانچه فردی که کلشت را بعنووان تست رها می کند همزمان بگوید : هارشِم فرو HARSHEM FROV زمین فرو می رود یا نه .
    اگر زمین بنظر او مناسب هست بلافاصله قبل از زبان گشودن رقیب یا فرد مقابل که می گوید دِگ با دِک نا باید بگوید دِ” با دِک یعنی برای بازی این زمین را قبول دارم و بعد از انجام این مرحله بازی بدین گونه شروع می شود که نفر اول کلشت را با دست به شتاب بلند کرده و در زمین فرو می کند (گِل کنه ) و نفر مقابل هم بدین صورت کلشت خودرا محکم به کلشت نفر اول می زند که اگر آنرا از جا کند یا انداخت کلشت نفر اول را بر میدارد و بازی به همین نحو ادامه پیدا می کند تا اینکه کلشت مولک های نفر اول یا دوم تمام شود که بعد از ان کلشت متوسط بهمیدان بازی می آید چنانچه کلشت متوسط یکی از طرفین تمام شد ( نازوار به میدان می آید و دوطرف مقابل هر دو با کلشت نازوار می جنگند تا این که یکی از طرفین همانند قبل تمام کلشت یار مقابل را ببرد و امام اگر مهارت یکی از بازیکنان ضعیف بود و کلشت او در زمین فرو نرفت و یا اکمی در زمین نشست این امتیاز به وی داده می شود تا بلافاصله بگوید
    ( سردِمتک (
    SAR DAMETAK که معنی آن این است که روی قسمت فرو رفته کلشت در زمین لگد کند و در حقیقت استقامت ان را در زمین بالا ببرد یا یاری بدهد ولی چنانچه یار مقابل قبل از او بگوید ( سردِمتک ( SAR DAMETAK NA یعنی حق نداری لگد کنی و باید کلشت تو بهمان صورت در زمین باشد .
    شرایط بردن کلشت ها در بازی چنین است : اگر کلشت یکی از افراد به هنگام زدن روی فرو نرفت و کلشت در زمین طوری با کلشت افتاده اصبت کند که ۵ سانتی متر یا بیشتر آن را تکان داده یا جابجا کند و یا به حرکت درآورد در غیر اینصورت صاحب کلشت افتاده می تواند کلشت را بردارد و به بازی ادامه دهد.
    شرط دیگر بردن کلشت ها این است که چنانچه یکی از طرفین کلشت را زد به طوری که کلشت فرو نشانده طرف مقابل کمتر از ۳ سانتی متری زمین نزدیک شد برنده به حساب می آید و در غیر اینصورت کلشت را برداشته ، بازی ادامه می یابد تا اینکه در پایان بازی ، یکی از طرفین کلشتش تمام شود که طرف برنده می گوید( دُس بَشورد
    DAS BASURD ) یعنی دستهایت را شستم و این کنایه از خالی کردن دستهای رقیب از کلشت می باشد و بالاخره تیم برنده ، کلشت های خود را جمع کرده و محل بازی را ترک می گویند.
    در این بازی تمرکز حواس شرط اساسی بازی است.
    توضیح: اصطلاح دِک با دِگ نا
    DEG BA DEG NA به هنگام بازی توسط بازیکنان به کار برده می شود که فرد زننده کلشت چنانچه کلشت او در زمین فرو نرفت بلافاصله باید بگوید دِک با دِگ نا یعنی دوباره باید بزنم و اگر قبل از او طرف مقابل گفت دِ با دِگ نا او نباید دست به کلشت بزند بلکه به همان صورت باید روی زمین باشد تا طرف مقابل بزند و این اصطلاح در خلال بازی چندین بار تکرار شود

    شودرا بودرا

    این هم یک بازی مجلسی بود و لوازم مورد نیاز آن دو عدد چوب کوتاه و یک عدد شلاق یا همان شب بود و در این بازی با همان روش اج آید و بج آید….. یک نفر را به عنوان نفر وسط انتخاب می کردند و یک نفر هم به عنوان ماره بازی یا اسا انتخاب می شد آنگاه شخص وسط سر خود را روی پاهای ماره قرار می داد و چشمان خود را می بست و مجلس آرام می شد در این بین یکی از اهالی حاضر در مجلس با شلاق به پشت او می زد و در جای خود می نشست سپس او از جای خود بلند می شد و ماره به وسیله آن دو چوب کوچک که در دست داشت یکی را روی زمین و دست خود تکیه می دهد و با دیگری روی آن می کشد و می گوید (شودرا بودرا) معمولا سر چوب شود به طرف انحرافی و سر چوب بود به سمت شخص ضربه زننده است و اگر بازیکن وسط از جهت حرکت چوبها آن شخص را شناسایی کند جای این دو عوض می شود و اگر شناسایی نکند بازی ادامه پیدا می کند.

    چلیک چو مار کا

    این هم یک بازی محلی منحصر به فرد است که فکر می کنم مختص قسمتهای خاصی از مازندران باشد و در جاهای دیگر زیاد به چشم نمی خوردو بسیار جالب و سرگرم کننده است در این بازی هم افراد به دو دسته مساوی تقسیم می شوند با همان شیوه سلار رفتن و بعد از تقسیم افراد به دو گروه با روشی مشخص می کنند که چه کسی شروع کننده بازی بازی باشد زمین بازی هم بایدنسبتا باز و وسیع باشد مرکز شروع بازی را با یک سنگ نسبتا بزرگ مشخص می کنند و وسایل بازی عباتند از یک چوب متوسط به نام (چومار) و یک چوب کوچکتر به نام (چلیک) که چلیک از سوی شروع کننده بازی به سمت زمین بازی انداخته می شود و یکی از یاران طرف مقابل سعی می کند با یک چوب دیگر به نام( چک گیر) جلوی چلیک را بگیرد و اگر چک گیر به چلیک برخورد کند او باید آن را به طرف چومار که از طرف پرتاب کننده چلیک به سنگ مرکز زمین تکیه داده می شود پرتاب کند و آن را بزند اگر موفق به زدن چو مار شد که آن بازی کن از دور بازی حذف می شود و اگر موفق به زدن چومار نشد آن بازیکن مجاز است سه مرتبه بوسیله چومار چلیک را از زمین بلند کند و به زیر آن بزند و بعد مسافت دور شده چلیک تا مرکز بازی را با قدم عادی خودش بشمارد و هر ده قدم به عنوان یک (نو) ثبت می شود. چنانچه چلیک پرتابی به چک گیر برخورد نکند طرف مقابل در انداختن آن به طرف چومار مجاز به تصمیم گیری می باشد و اگر نخواهد با چلیک به چومار بزند شخص مقابل باید با چومار به سمت چلیک پرتاب کند اگر موفق به زدن آن شد مجاز به سه بار زدن چلیک می باشد در غیر این صورت از دور بازی حذف می شود و این چرخه ادامه دارد تا اینکه اولین گروهی که زودتر بتواند تعداد نو های خود را به رقم توافقی اول بازی برساند مرحله اول بازی تمام می شود و در مرحله دوم همه بازیکنان تیم برنده مجازند یک بار سعی کنند بوسیله چومار چلیک را روی هوا نگه دارند و به آن ضربه بزنند و به محض افتادن چلیک روی زمین تعداد ضربات آنها که در هوا به چلیک زدند به خاطر سپرده می شود در پایان هر شخص به تعداد ضربه ای که به چلیک در هوا زد مجاز است سعی کند با ضربه زدن به چلیک در یک جهت خاص که تعیین می کنند چلیک را از مرکز بازی دور کند و در این حین یک یار از طرف مقابل سعی می کند با چک گیر مانع دور شدن زیاد از مرکز بازی شود در پایان ضربات افراد گروه بازنده سعی می کنند با دویدن و زو کشیدن مسافت ایجاد شده را طی کنندو هر مسافتی که باقی بماند و نتوانند زو بکشند باید افراد هم وزن یار طرف برنده را به دوش بگیرد و به سمت مرکز زمین بازی ببرد. این بازی اصطلاحاتی دارد که چند تا را برایتان می نویسم.

    چرمه:یعنی یار مقابل آمادگی دارد با چلیک به چومار بزند.
    نچرمه:یعنی یار مقابل با چلیک به چومار نمی زند.
    اله مس کبره – دله مس کبره …: به سه ضربه ای که توسط چو مار به چلیک زده می شود گفته میشود.
    اولوک- کبره -همه جا دکتک برمن: هرگاه شخص می خواهد الک دولک کند این اصطلاح را می گوید تا اگر چومار به سر چلیک نخورد یا چلیک به مسیر دیگری غیر از مسیر بازی رفت امتیازی از او کم نشود.

    تب چو کا

    یک بازی محلی می باشد که شباهت بسیار زیادی به بیسبال آمریکاییهاو یا کریکت هندیها دارد با اندکی تفاوت و از بازیهای گروهی و محبوب اهالی محل از بزرگ و کوچک بود و در زمانهای خاصی از سال که اوقات فراغت مردم بیشتر بود مانند ایام عید و یا روزهای آخر هفته پاییز به صورت گروهی در مکانهای وسیع که عموما بالا قبرستون یا (قلا بن) بودبه آن می پرداختند. در این بازی افراد با روشی بسیار جالب که به (سلار) رفتن معروف بود به دو دسته تقسیم می شدند وآنگاه با شیر یا خط که به وسیله یک سنگ تخت که یک سمت آن را با آب دهن خیس می کردند و به (شیر بنه خط) معروف بود مشخص می کردند که کدام گروه اصطلاحا در سر باشد و کدام گروه به گل برود سر به مرکز شروع بازی گفته می شد که با یک سنگ یا چیز دیگری مشخص می شد و افراد در آنجا به ترتیب با چوب به توپ ماهوتی و به(خی تب) معروف بود و از طرف یکی از افراد گروه مقابل به هوا انداخته می شد ضربه می زدند و به این کار تب گرفتن گفته می شدهر فردی که با چوب توپ را می زد می بایست تا مرکز دیگر بازی که در وسط زمین بوسیله چیزی مشخص می شد برود و بر گردد تا مجاز باشد مجددا به توپ ضربه بزندو به این عمل اصطلاحا نو شدن می گفتنداما گروهی که در مقابل در گل بودند سعی می کردند تا توپهای فرستاده شده از سوی مقابل را بگیرند و مانع از رفت و برگشت یاران مقابل بین دو مرکز بازی شوند و چنانچه در این مسیر با توپ به یار مقابل می زدند جای این دو گروه عوض می شد یعنی گروه سر به گل و گروه گل به سر می آمدند البته چنانچه توپ زده شده را در هوا می گرفتند اصطلاحا می گفتند (اندلی) گرفتیم و در این حالت هم جای دو گروه عوض می شد و نیز معمولا آخرین فردی که در سر می ماند و قصد توپ زدن داشت مجاز بود سه بار به توپ ضربه بزند و اصطلاحابه او (سه تب) می گفتند در این بازی اگر یاران گل با توپ به وسط دستان یار سر توپ می زدند قابل قبول نبود و بازی به همان شکل ادامه پیدا می کرد و جر زدن که در اصطلاح محلی به (شوتی) کردن معروف بود بسیار رایج بود و افراد سعی می کردند با شیوه های مختلف زودتر مکان خود را در بازی عوض کنند.

    بر کا

    این بازی بیشتر یک بازی دخترانه بود و لوازم آن عبارت از پنج عدد سنگ کوچک و گرد مانند یا اگر تیله در دسترس بود تیله بود روش کار به این شکل بود که بازی به ترتیب از یک تا پنج به نام( اتاک – دتاک- سه تاک-چار تاک-پنش تاک)و بعد از آن حرکتی به نام الله آنگاه (خرمیزاک- جاویداک-بشکن – نشکن – هموا – هفت دل) و بعد از آن ده مرحله به نام سگ داشت که به ترتیب از یک تا ده ضربه داشت و هر کس که تمام این مراحل را زودتر طی می کرد مجاز بود به روشی خاص روی پشت دست یار مقابل حرکاتی انجام دهد و او را تنبیه کند.



    دوشنبه بیست و نهم تیرماه سال 1394 02:00 ق.ظ
    نظرات() 

    دو بیتی های مازندرانی

    نوشته شده توسط:محمدجواد رضائیان
    دوشنبه بیست و نهم تیرماه سال 1394-01:49 ق.ظ

    *بسمه تعالی*

    دو بیتی های مازندرانی

    اِفتاب گیسه ره نَرو بَشُورم / ماهِ خسه چِش ره خِرو بَشُورم

    هُوژبرِ سنگِر ره پَرو بَشُورم / شه دل غم ره ارفع کوه بَشُورم

    ترجمه : ( گیسه آفتاب را در قله نَرو بشویم و چشم خسته ماه را در قله خِرو بشویم

    سنگر هوژبر را با آب چشمه پرو بشویم و غم دل خود را در قله ارفع کوه بشویم )
    *******************************************************************
    اِتاق چاردری پِرده به پِرده / مِن و تِه هِنیشیم هر دِه به هر دِه

    اَنده هِنیشیم اِفتاب بَگرده / تِموم دِشمنون دل بَترکه

    ترجمه : (در اتاق مهمانی که چهار در دارد / من وتو با هم و در کنار هم بنشینیم

    آنقدر با هم باشیم تا آفتاب طلوع کند / و دل همه ی حسودان بشکند )
    ********************************************************************
    اَشون هِنیشتبیمه مِن کاتیِ تِک / بی صاعِب کاتیا وِِِه کِرده چِکچِک

    اَنده هِنیشتمه ماه بِمو سی تِک / بهار کَله شُو نَزومِه خو چِک
    ********************************************************************
    برو شونیشت ، شه دله مه ور هاده
    برو شونیشت ، دل غم ره سر هاده
    شه دل غم ره په بئیر تا صِواحی
    نَفته کول ِ جا اون وَر تر هاده

    ——————————————————————————–

    برو بوریم سی تِک ره سر بزنیم
    شه دل ِحرف ِ رکاب سر بزنیم
    بوریم کارم ِ اسم ِ بیریم نِکارم !
    تل سِه خاطر، شِه سر بزنیم

    ——————————————————————————–

    دیگه دل ، سنگ بهیه ، نرم نوونه
    دیگه هیچکی ، شه جِم ، همدم نوونه
    اگر اینجور که مِن ویمبه دَشونه !
    اَمه شونیشت ِ جِم ، اُو گرم نَوونه !
    ********************************************************
    اَندهِ دار وَاش هِدامِه شِه گِلاره دار چِل و چُو بَورده مِه قِواره

    اِسا کِه بُورده شیر دَکِفه مِه پِلاره خَور بِمو وِرگ بَزو مِه گِلار ه
    *******************************************************



    دوشنبه بیست و نهم تیرماه سال 1394 01:50 ق.ظ
    نظرات() 

    ضرب المثلهای مازندرانی

    نوشته شده توسط:محمدجواد رضائیان
    دوشنبه بیست و نهم تیرماه سال 1394-01:46 ق.ظ

    *بسمه تعالی*

    ضرب المثلهای مازندرانی

    پنج شنبه نون و خِرما دَر کامبی تا اَمِه مِردِه جِه بَرِسِه: پنجشنبه نان و خرما بیرون می‌‌دهیم تا ثوابش به مرده ما برسد.

    چایی دِلِه دار دَرِه مِهمون قد بِلِند اِنِه: روی چایی ساقه اش قرار گرفته مهمان قد بلند می‌آید.

    خوی بد بدی صدقه دَر هاکِن تا بدی اون خو بر طرف بَوشِه: خواب بد دیدی صدقه بده تا بدی آن خواب بر طرف شود.

    سگ سر او نَشِند تِه دَست گِند موک زَندِه: روی سگ آب نریز دستت زگیل می‌‌زند.

    شو بی وقت نونه جارو بَزوئن فرشته ملائکه رِه شِه سِرِه جا بیرون کاندی: شب بی موقع نباید جارو بزنی چون فرشته و ملائکه را از خانه خود بیرون می‌‌کنی.

    گرم تندیر سَره دَپوشی تِه وِسِه حادثه پیش اِنِه: سر تنور گرم را بپوشانی برای تو حادثه پیش می‌آید.

    نِمِک رِه نِشِند بِنِه بِه خاطر این که حضرت زهرا چشم اُو هَستِه: نمک را زمین نریز به خاطر این که آب چشم حضرت زهرا است.

    وِشنا رِه خورِش نَوِنِه خوره بالش نَوِنِه: آدم گرسنه اهمیتی به خورشت غذا نمی‌دهد ادم خواب الود اهمیتی به بالشت نمیدهد.

    عاروس رقص بلد نیه گِنِه بِنِه تپه چاله دارنِه: عروس رقص بلد نیست میگوید زمین تپه چاله دارد یا ( هموارنیست).

    دست که نِمِک نِدارنِه بِل ساتور بِن: دست که نمک ندارد باید آنرا زیر ساتور گذاشت.

    اُو که سَرِ جا بُگذِرِه چِه یِک وَجه چِه صد وَجه: آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب.

    شاه که سیره خوانِه چِکِنِه زیر دَستون وِشنائی بَمیرن:شاه که سیر باشه میخواهد چکند که زیردستها گرسنه اند.

    شاه شاخ دار بِخاستِه لیسِک هم راه دَکِتِه: شاه خواستار حیوان شاخ دار شد حلزون هم به عنوان شاخ دار به راه افتاد.

    آدِم دِل خِش بُوئِه خِنِه کِلی پِشت بُوئِه: دل آدم خوش باشد خانه آدم پشت لانه مرغ دانی باشد(اگر آدم دل خوشی داشته باشد زندگی در جاهای کوچک و فقیرانه نیز قابل تحمل است).

    آدِم بی مارو خاخِر تونِّه دَوِّه بی همسایه نَتوندِه: انسان بدون خواهر و مادر می تواند زندگی کند اما بدون داشتن همسایه خوب زندگی مشکل است.

    آسِمون وِنِه لا هَسِّه زمین وِنِه زیر اَنداز: آسمون برایش لحاف است و زمین برایش زیر انداز.

    آدِم عَجول یا چاه کَفِنِه یا چِلّو: انسانی که در کارهایش رفتار عجولانه داشته باشد به مقصد نمی رسد.

    اسب هَدیئِه خَر بَئیتِه خِشالی پَر بَئیتِه: اسب خودش را داد و به جایش خری گرفت و از خوشحالی هم به هوا می پرید(کسی که چیز با ارزشی را بدهد و در ازایش چیز بی ارزشی را بگیرد و خوشحال هم باشد!).

    اَنِّه مَر بَخِردِه تا اَفی بَیِِّه: آنقدر مار خورد تا افعی شد(شخصی که به واسطه انجام کار خلاف زیاد به صورت یک خلاف کار حرفه ای در آمده باشد).

    آخر ماسّه بَشِنّیه: آخر ماست را ریخت(سر آخر نتوانست کارش را تمام کند).

    اَتّا دَرزِن شِه خِدّ بَزِن اَتّا گالوج اتّی رِه: یک سوزن به خود بزن یک جوال دوز به دیگران.

    اسب پیغوم پِ جو نَخِرنِه: با پیام فرستادن برای اسب اسب جو نمی خورد.

    اَتّا پیلکا ماس چَنِّه راغون دارنِه: یک کاسه ماست چقدر روغن دارد.

    آش که جا دَکردِ بوئِه همه وَر اَنگوس زَنِّنِه: آش آماده اگر در ظرفی ریخته شود ازهمه طرف به آن انگشت می زنند(اگر دختری خود را بزک کند همه چشمها را به دنبال خود دارد).

    اِمسالِه میچکا خوانِه پارسالِه میچکا رِه جیک جیک باد هَدِه: بچه گنجشک امساله می خواهد به گنجشک بزرگتر از خودش آواز خواندن یاد بدهد.

    او به امام ندنه تش به یزید: آب به امام نمدهد ونیز آتش به یزید هم نمیدهد.

    اَتّا شِفتِه اَتّا محلِّ وَسِّه: یک دیوانه برای( بهم ریختن) یک محل کافی است.

    آش لوه سر مِزِّه دارنِه زن نومِزِّه سَر: خوردن آش سر دیگ مزه دارد و زن هم در دوران نامزدی جذابیت بیشتری دارد.

    بَپتِه خَربِزه شال نَصیب بونِه: خربزه رسیده نصیب شغال می شود(چیزخوبی نصیب کسی شده که لیاقتش را نداشته است).

    بینج پِ وَرمِز او خِرنِه: کنار برنج، علف هم آب میخورد(کسی که با چسبانیدن خود به بزرگی برای خودش شهرتی به هم بزندوبه این طریق امرار معاش کند).

    بِنِه بَخِردِه آدِم دارِّ وِجِنِه: آدم زمین خورده درخت را از ریشه میکند.

    بامشی رِه گِتِنِه تِه زور دِوائِه وِنِه سَر خاک دَشِنِّیه: به گربه گفتند که ادرار تو دارو است گربه روی ادرار خود را با خاک پوشانید(اگر از آدم بد ذات چیز را بخواهی هرچند در توان او باشد از تو دریغ می کند).

    باجا باجا رِه بَد دارنِه زن پِر هر دِتا رِه: با جناق از با جناق بدش می آید و پدر زن از هردو.

    بِرمِه کِنِّه نون نَدِنِه: گریه میکند ولی نان نمیدهد(کسی که برای افرا د فقیر دلسوزی میکند ولی حاضر به کمک به آنها نیست).

    بِرار کِه فَقیره هَفت پِشت غیر: برادرش اگر فقیر باشد می گوید نسبتی با من ندارد.

    بوردِه اَبروی بِنِّه رَج هَکِنِه بَزوئِه چِشِّه کور هَکِردِه: رفت زیر ابرو را درست کند زد چشمش را هم کور کرد(کسی که میخواهد نقصی را بر طرف کند اما بیشتر خرابی به بار آورد).

    پیش دَکِتی پِشتِ سَر رِه هَم هارِش: جلو که افتادی به پشت سرت نیز نگاهی بنداز(اگر به مال و مقامی رسیدی به افراد زیر دست خود نیز گوشه چشمی داشته باش).

    پلا احمدِشه فاتح ممدِ: پلوی احمد را می خوری وبرای محمد فاتحه می خوانی!(از کسی که به تو نیکی کرد تشکر نمیکنی ولی از دیگری تشکر می کنی).

    پر کنگِ شلوار خشتک نِدارنِه وچه باد کنّه: شلوار پدرش کهنه و پاره است بچه اش تکبر می کند!(فرزندی که پدرش فقیر باشد ولی با این حال افاده داشته باشد).

    پسته بی مغز دِهون واز هَکِنِه رسوا بونِه: هنگامی که پسته دهان بسته بدون مغز را باز کنی رسوا می شود(کسی که نسنجیده سخنی بگوید و خود را رسوا نماید).

    پشیل کد خدا بَئیِه: پشیل (نوعی خزنده کوچک که مثل کرم زمین را سوراخ میکند ) کدخدا شد(فرد بی تجربه و بی لیاقتی به پست مهمی رسید).

    پز عالی جیف خالی: افاده زیاد با جیب خالی(کسی که آه در بساط نداشته باشد ولی اهل تکبر و افاده باشد).

    پتک پِتک زنّه راه شونه: با ناز و کرشمه راه می رود.

    تِه تَش مِرِه گَرم نَکِردِ تِه دی مِرِه کور هَکِردِه: آتش تو ما گرم نکرد که هیچ ! دودش چشم ما را کور کرد(کسی که بخواهد کمکی بکند اما ضرر زیادی برساند).

    تِه بَوّی گل دسته همه گِنِنِه هَسِّه: تو که بگویی گل دسته همه می گویند درست است(خانم هایی که از شوهرانشان می خواهند احترام آنها را داشته باشند تا دیگران هم از شوهرانشان تبعیت کنند).

    تیم جار خِس همه شو پادشاه رِه خو ویندِنِه: کسی که کنار خزانه برنج میخوابد خواب پادشاه شدن خود را می بیند(فردی که با داشتن مال اندکی آرزوهای بزرگی را در سر بپروراند).

    تا تِه دار دارنِه ولک تِه سِلام دارنِه عَلِک: تا هنگامی که درخت تو میوه دارد به سلام تو جواب می دهند(تا موقعی که صاحب ثروت هستی به تو احترام می گزارند).

    تو که راغون نِداشتی وینگوم چِه کاشتی: تو که روغن نداشتی چرا بادمجان (که روغن زیادی برای سرخ شدن میخواهد) کاشتی؟

    تَش سَرِ تَش بِشتِه: روی آتیش آتیش گذاشت(هنگامی که دو خبر بد را پشت سر هم به یک نفر بدهند).

    تِرشِ اِنار شیره نَئؤنِه: انار ترش شیرین نمی شود(کسی که به زور و حیله بخواهد خودش را در دل مردم جای دهد).



    دوشنبه بیست و نهم تیرماه سال 1394 01:48 ق.ظ
    نظرات() 

    طالب آملی

    نوشته شده توسط:محمدجواد رضائیان
    دوشنبه بیست و نهم تیرماه سال 1394-01:17 ق.ظ

    بسمه تعالی

    طالب آملی از واقعیت تا افسانه

    زندگی نامه

    محمد آملی متخلص به طالب در سال 994(ش) در آمل به دنیا آمد. در شعرش بارها اشاره کرده است که روستا زاده است. بعضی می گویند شاعر زادگاهش روستای عشق آباد کرچک است و عده ای به دیده تردید می نگرند.

     او تحصیلات خویش را در شهر آمل تکمیل کرد و در پانزده سالگی به ادعای خودش هندسه، منطق و فلسفه، تصوف و بالاخره در خطاطی به درجه ی کمال رسید اما عده ای بر این باورند که همه ی این ها ادعایی بیش نیست، او فقط ذوق و قریحه ی خدادی در زمینه ی شعر داشت.

     خیلی زود در آغاز جوانی به شهرت رسید، در تاریخ 1010 (ه. ق.) از مازندران کوچ کرد و به کاشان و اصفهان سفر نمود و از آن جا به مشهد رفت و آنگاه به قندهار کوچ کرد و از آن جا سال راه هندوستان در پیش گرفت (1017ق.) برای همیشه ترک وطن نمود.

    از آن جایی که در انواع شعر استاد بود و از طرفی علوم زمانش را خوب می دانست. سال 1028(ق) به مرتبه ی ملک الشعرایی دربار هند ارتقا یافت. به هر صورت او یکی از شاعران مشهور سده ی یازدهم هجری در سبک هندی می باشد. ابتدا در شعر آشوب تخلص می کرد، بعداً تخلصش را به طالب تغییر داد.

    بعد از هشت سال در کمال عزت و احترام دچار اختلال حواس- ظاهراً بر اثر مصرف افیون (1)- گردید و در سال 1035یا 1036 در هندوستان در گذشت. در هندوستان ازدواج کرد، حاصل ازدواجش دو دختر بود که بعد از مرگش خواهر او سرپرستی برادرزاده هایش را به عهده گرفت و آن ها را سر و سامان داد.

    البته خواهرش که برای دیدار برادر خود به هندوستان رفت، زنی با کمال و ادب بود و در طبابت و تدبیر منزل آگاهی داشت، در دبار راه یافت و همان جا ازدواج کرد و تا پایان عمر همان جا ماند.

    مجموعه اشعارش به گفته ی طاهری شهاب 22988 بیت شعر در قالب های قصیده، ترکیب بند، ترجیع بند، مثنوی، قطعه، غزل، رباعی و مفردات می باشد. او یکی از تاثیر گذاران و صاحب سبک در زمان خود بود که به گفته ی خودش به روش تازه شعر می گفت.

     سر گذشت طالب و زهره به روایت عامیانه

    سرگذشت طالب و زهره که منتسب به طالب آملی است، دارای روایت های گوناگونی است که ما سعی می کنیم خلاصه ای از آن ها را برای روشن شدن پاره ای از مطالب به عرض برسانیم.

     روایت اول: دکتر فرامرزی در کتاب طالب و زهره یا طالب طالبا داستان این عاشق و معشوق را این گونه نقل کرده است: در حدود سال 1005 هجری پسری از اعیان طایفه ی آمل را به مکتب می سپارند. او با اشتیاق فراوان علوم رایج زمانه را فرامی گیرد، بعد از چندی در همان مکتب خانه عاشق دختری به نام زهره می شود که هم شاگردیش بود.

     بعد از مدتی بین آن دو مراوده و دوستی برقرار می گردد. از آن جایی که با هم همسایه بودند، طالب هر روز از دیوار خانه اش بالا می رفت و زهره هم به بهانه ی یافتن چیزی کنار پنجره می آمد و این دو با هم ارتباط برقرار می کردند.

     از طرفی در مکتب خانه هم با نبود ملا قربان جانشین او مشهدی علی مردان اداره مکتب را به عهده می گرفت، طالب و زهره از این فرصت استفاده نموده در کنار هم می نشستند و به عشق پاک ادامه می دادند. در این دلبستگی ها و مراودات بود که طالب گردن بند ارثی مادرش را به یادگار به زهره می دهد.

    طولی نکشید که ماجرای عشق آن ها برملا شد و زهره ی عاقل به طالب هشدار می دهد که تا دیر نشده به خواستگاریش بیاید، چرا که برای او خواستگار دیگری به نام قادر پیدا شده است، در این بین نامادری طالب بهانه می آورد و می خواهد خواهرزاده اش را به طالب بدهد.

    به بهانه ای او را به گالشی می فرستد، بالاخره بعد از کشمکش زیاد طالب به خواستگاری زهره می رود اما قادر راه را بر او می بندد.

    برادر زهره هم با تبرزین طالب را مجروح می کند، زهره بعداً متوجه می شود، سخت ناراحت می شود و به شکل درویشی در می آید و خبر طالب را می گیرد، بالاخره با خبر می شود که طالب از مرگ نجات یافت.

     از طرف دیگر نامادری زهره هم مرتب از خواستگار زهره یعنی قادر پول و هدایا دریافت می کند، برای دور کردن طالب از زهره داروی بیهوشی را در ماهی آزادی که طالب برای زهره صید کرد و هدیه آورده بود، ریخته، به دست زهره داد.

     زهره ی که از این ماجرا خبر نداشت غذا را به طالب داد و او هم خورد و بی هوش شد و برای مدتی عقلش را از دست داد.

    طالب فکر کرد زهره دانسته دست به چنین کاری زده، او را به بی وفایی و خیانت متهمش کرد، ناراحت شد و از آمل گریخت، به کاشان رفت اما زهره ی بی قرار هر چه مویه کرد و گشت او را نیافت.

     وقتی فهمید که به شهر دور دست رفت با گردنبندی که از طالب یادگاری گرفت خودش را خفه کرد تا بمیرد اما موفق نشد. وقتی از مرگ نجات یافت ازدواج کرد. طالب در هند به افتخار رسید، در سال 1036 در گذشت.

    وقتی خبر مرگ او به زهره رسید، از داغ و فراق و مرگ طالب آشفته شد و کنار رودخانه رفت و از ماهی سراغ طالب را می گرفت. چرا که قبلاً چند بار طالب و زهره به آن رفته بودند. در عالم خیال و رویا و به یاد دوران گذشته با ماهیان صحبت می کرد، دیگر به خانه برنگشت و برای همیشه ناپدید شد(گودرزی1376: 24-21)

    روایت دوم:(یزدان یزدانی) طالب گالشی است که در یک میدان کشتی زهره ی زرنگار، دختر پادشاه، عاشقش می شود، زهره اناری را توی دستمال پیچید و بهش داد و گفت: آن را باز نکن! اگر بازش کنی دیوانه می شوی، اما طالب باز کرد و دیوانه شد و از همان جا شاعر شد.

    عشق و عاشقی طالب و زهره عالمگیر می شود تا این که با رقیبی کج خلق به نام قادر رو به رو می شود و در نهایت «جونکا= گاو نر» قادر را از پای در می آورد.

    گاو طالب به قدر زیاد بود که قابل شمارش نبود، وقتی طالب داروی بیهوشی را خورد، پر آبی را آتش زد و آبی حاضر شد و مثل هواپیما یک شبه طالب و برادرش را به هندوستان برد و به قدرت الهی طالب خیلی زود زبان هندی ها را یاد گرفت.

     بعد از سختی های فراوان به قدرت الهی دوباره در هندوستان صاحب گاو زیادی(حدود هزارتا) شد. حدود چهل سال در هند ماند و ریشش بسیار بلند شد. قلی بعد از سال ها رفت دنبال طالب و گفت: بیا که ما از دست حاکم گرفتار شدیم و می خواهد زهره را بگیرد.

     بالاخره طالب به سمت پامال حرکت می کند، وقتی که رسید شب عروسی زهره بود. به عروسی رفت و شروع کرد به لله وا زدن. زهره وقتی صدای لله وا را شنید، غش کرد، بعداً خواب نما می شود که اگر در چشمه رودبار آب تنی کند دوباره جوان می شود او هم وارد چشمه شد و دوباره جوان هجده ساله شد و با زهره ازدواج کرد و چندین سال پادشاه آمل شد.

     روایت سوم: ( علی محمد نعمتی ) طالب و زهره عاشق و معشوق هم بودند. طالب معجزه کرده بود، برادر زهره طالب را به قصد کشتن می زند و طالب همه ی مال و اموالش را رها می کند و به جزیره ی هند می رود.

     زهره هم مسئول گاو و مال و اموال طالب شد. طالب زمانی که داشت از آمل کوچ می کرد و می رفت به یک پسر بچه که مواظب گوساله ها بود، مقداری از آب دهن خویش را تو دهنش ریخت و وقتی قورتش داد، صدای تمام حیوانات را می فهمید. زهره هم این پسر بچه را مختاباد کرد.

    بعد از مدتی سبز علی سراغ برادرش رفت تا او را پیدا کند که با سوال کردن از درختان و و کبوتران و ماهی ها متوجه می شود که او در هندوستان است. طالب هفت سال در شهر هندوستان بود در این هفت سال از غصه ی نامزد اصلا ریشش را نزد. بالاخره پادشاه به خواستگاری زهره آمد، وقتی زهره تن به ازدواج نداد گفت: می خواهم تو را برای پسرم بگیرم.

     به هر کلکی بود راضی اش کرد و به عقد پسرش در آورد. طالب همان جا خواب دید که زهره دارد ازدواج می کند. طالب از هندوستان آمد و خودش را به تلار سر رساند و هیچ کس او را نمی شناخت. اما او شروع کرد به لله وا زدن. تمام گاوها از صدای لله وا جمع شدند. بالاخره پسره از خانه ی ارباب آمد و فهمید که طالب برگشت.

     به هر صورت طالب به عروسی رفت، زهره را دید که روی تخت نشسته است و عروس شد، از آن طرف هم زهره از برگشت طالب بو برده بود. با زدن لله وا زهره اطمینان یافت که طالب برگشت برای همین هم لباس عروسی اش را از تنش در آورد و زیورآلات همه را در آورد و گفت طالب من آمد. طالب را به حمام بردند ، لباسش را عوض کردند و ریشش را زدند و...

    برای زهره پیغام داد من با همین لباس می روم تلارسر و صبح فردا بیا آن جا عمر من و تو تمام است. صبح زهره نزد طالب رفت، به محض این که به هم رسیدند، همدیگر را بغل کردند و دل هر دو پاره شد و همان دم مردند.

     ***

     آن چه از زندگی نامه ی طالب آملی در تاریخ ادبیات ثبت شد و آن چه در افسانه به نام طالب و زهره مشهور است و عده ای آن را منتسب به طالب آملی می دانند، تفاوت اساسی وجود دارد و آن چه باید و شاید شباهت وجود ندارد و اگر هم دارد بسیار اندک و ناچیز و اتفاقی می باشد.

     شباهت ها: 1-شاعر از بی مهری ها و ملالت های اطرافیان از آمل کوچ کرد و به هند رفت، طالب افسانه ها از دست اطرافیان خویش ترک وطن می کند.

     2-هر دو طالب ریش دارند: به گفته ی طاهری شهاب، طالب آملی به دو دلیل ریش داشت: یکی از نظر این که طالب در لاهور خدمت شاه ابوالمعالی از دراویش هند رسید و مشرف به فقر شده است.

    دوم از لحاظ پوشاندن آثار آبله ی صورت خود.( شهاب1346، مقدمه:12) در ادبیات شفاهی طالب به دلیل داغ و فراق ریش بلندی دارد؛ در یک روایت او هفت سال ریشش را نزد و در روایت دیگر چهل سال و...

    طالب مه طالب طالب سیو ریش/ نومزه کهو بخته نیشته مار پیش

     (طالب، طالب من طالب سیه ریش نامزد بختش سیاه است و پیش مادر نشسته است)

     در روایت اول طالب در مکتب با زهره آشنا شد و دیگر ماجرا که تا حدودی با سر گذشت طالب مطابقت دارد اما در دو روایتی که راقم این سطور بین مردم ضبط و ثبت کرد و خلاصه آن ها را آورده است و روایت های ناقصی دیگر که شنید و ضبط نمود، شباهت آن بسیار بسیار اندک می باشد؛ به جز دو مورد ذکر شده، بقیه هرچه هست تفاوت ها و افتراق هاست.

    تفاوت ها و افتراق ها(2):

    1- طالب شاعر در هند ماند و ازدواج کرد و حاصل ازدواجش دو دختر بود که در هند زیستند و همان جا مردند. طالب افسانه ها به ایران برگشت و در بعضی افسانه ها با زهره ی زرنگار ازدواج کرد و پادشاه شد و در بعضی افسانه به محض رسیدن این دو به یکدیگر در دم جان سپردند.

     2- طالب شاعر اهل مکتب، درس خوانده، شاعر، اهل فضل و دانش، ملک الشعرای دربار هند و... بود اما طالب افسانه ها بی سواد، گالش، لله زن، یک شبه ره صد ساله رفته، نظر کرده، پهلوان کشتی و...در نهایت پادشاه ولایت آمل است، در افسانه هایی که او پادشاه نیست دارای مال و اموال زیادی است، در حالی که شاعر در فقر و مکنت زندگی را به سر برد.

    3-طالب شاعر عمر کوتاه دارد، اما طالب افسانه عمر طولانی دارد. 4- در بعضی افسانه زهره دختر عموی طالب است و در بعضی دختری از طایفه ی چلاو و در بعضی افسانه ها به این قوم و قبیله یا خویشاوندی اشاره نشده است این در حالی است که در هیچ تذکره، تاریخ ادبیات و زندگی نامه ی طالب اشاره ای به زهره نشده است.

     در دیوان طالب آملی ما با چند بیت بر می خوریم که زهره را به شکل های گوناگون به کار برده است و هیچ کدام ارتباطی با زهره ی زرنگار ندارد: مردم خراب زهره(3) جبینان دیلم اند «طالب» اسیر سلسله مویان طالش است(306 /7391 ) زطوق زهره گر خلخال سازد جای آن دارد که زلف عنبیرنش حلقه ها در گوش مه کرده(845/ 17442) زلف حور و زهره یابی عاقبت کافورسای عنبر افشان ابد این طره ی دام است و بس(620 /13282)

     در غزل شماره 1453 در باره ی دوری وطن داد سخن می دهد، از ناشکیبی اش می نالد: مرا غریب وطن ساخت بی نصیبی من/ خدای رحم کند بر من و غریبی من

    به چاره مرض عشقم ای طبیب مکوش تو/ رو طبیبی خود کن مکن طبیبی من

    نیاز من همه با حسن شاهد الم است /کراست زهره و اندیشه رقیبی من

    دلا به حادثه ی عشق ناشکیب مباش /که هر چه کرد بمن کرد ناشکیبی من(ص827)

    به هر صورت اگر به استناد چند بیت که به شکل های گوناگون به زهره اشاره می کند، و هیچ ارتباطی هم با زهره معشوقه ی طالب ندارد، بگوییم که آن زمانی که طالب در آمل زندگی می کرد و درس می خواند، عاشق زهره ی زرنگار شده است و او را هم طالب فرامرزی– همان که در سرگذشت طالب و زهره به روایت های مختلف در سر تا سر مازندران رواج دارد- بدانیم سر گذشت او با افسانه ها در آمیخته است، والا ما هیچ مدرکی دال بر این که طالب عاشق زهره همان طالب شاعر است نداریم.

    همچنین مدرک دیگری دال بر این که طالب و زهره داستان عاشقانه ای هستند که قبل از طالب شاعر بود نداریم. اما ما با تکیه بر فولکلور و نظریه های ادب شفاهی می توانیم حدس و گمان هایی بزنیم که در قسمت های بعدی به آن خواهیم پرداخت.

     5- به طور کلی زندگی نامه طالب بر اساس واقعیت زندگی اش نوشته شده است و در هیچ جا، او کار خارق عادت انجام نداد اما طالب افسانه ها موجودی چند وجهی است: در یک افسانه درس نخوانده و مکتب نرفته براثر خوابی قرآن می خواند، با موجودات حرف می زند، علم غیب دارد، اسب آبی در اختیارش است و یک شبه به هند می رود و برمی گردد. موسیقی می داند و لله وا می زند و... کاملا با خصوصیات سر گذشت های(افسانه ها) عاشقانه مطابقت دارد. مثل سر گذشت نجما و رعنا، پری خان و...اگر با هم مقایسه گردد، شباهت های آن غیر قابل انکار است.

    در یک روایت طالب در چشمه آب تنی می کند و جوان هجده ساله می شود، آدم را به یاد داستان یوسف و زلیخا (4)می اندازد، جایی که طالب سوار اسب بادی می شود و به هندوستان می رود و بر می گردد شبیه افسانه ی کور اوغلو و کچل حمزه آذربایجان است.(بهرنگی،1377: 309)

    همچنین تار مو سوزاندن و آماده شدن اسب شبیه افسانه ی ملک محمد یا ملک جمشید(4) و در بعضی قسمت ها شبیه افسانه ی پسر با کره اسب آبی (عمادی70:1382)است. البته افسانه های جادویی فراوانی داریم که شباهت های زیادی به بعضی از قسمت های افسانه ی عشقی طالب و زهره دارد.

     6-در سراسر دیوان طالب آملی ما با شاعری باذوق و مبتکر در شیوه ی جدید شعر و شاعری رو به رو هستیم نه با موسیقی دان یا آهنگ ساز در حالی که در همه جای مازندان موسیقی و آهنگ طالب طالبا مثل کتولی، تبری(امیری) و...معروف و مشهور است؛ رونق دارد.

     آهنگ طالب طالبا تنها آهنگی است که هم در عزا و هم در عروسی خوانده می شود، آیا بیت زیر می تواند اشاره ای باشد به همین موسیقی محلی؟ مسلما نه، اگر منظور طالب موسیقی و آهنگ طالب طالبا است، پس جلوتر از آن این آهنگ و موسیقی وجود داشت.

     در غم و شادی تصرف هاست چون طالب مرا هم نوای ماتم و هم نغمه ی سورم خوش است(ب8953)

    «تصور نگارنده این است که [ملودی طالب طالبا] بر اساس امیری تکامل یافته است. بدین صورت که پنج هجای اول شعر امیری با یک هجای موسیقی جدا از کلام مانند"ها" یا "آ" ترکیب می شود و با تکرار همان پنج هجای اول وزن تازه ای به دست می آید که همان وزن طالبا است؛ یعنی این ساختار جدید از شعر دوازده هجایی امیری جدا می شود و در وزن جدید یازده هجایی با آهنگ ریتمیک و مستقل طالب تبدیل می گردد» ( احمد محسن پور 1377: 172-171)

    «فرم نهم فرم امیری – طالبا است. این فرم در واقع وصل امیری و طالبا است؛ یعنی بعد از خوانش امیری، طالبا خوانده می شود؛ دوباره امیری و قسمت بعدی طالبا را می خوانند و باز ادامه می یابد.» (احمد محسن پور، 18:1381)

    با توجه به نظریه ادبی و پیشینه فرهنگ مردم و موسیقی ای که باید ریشه در سنت و فرهنگ نسل های دور داشته باشد مثل موسیقی سنتی و اصیل ایران و با توجه نظریه ی استاد محسن پور آیا نمی تواند گفت که این موسیقی از آن گذشته های دور باشد.

     7- در افسانه، زهره ندانسته داروی بیهوشی را به طالب داده و او هم خورد و دیوانه شد این در حالی است، در دیوانش به مفهوم ومضمون بالا هرگز اشاره ای نرفت اما به دو شکل داروی بیهوشی و بیهوش دارو به کار رفته که مضمونش به کلی آن چه که در افسانه ها آمده متفاوت است: بوی او داروی بیهوشی وز آن بو«طالب» عمرها شد که ز خود رفته کنون می آید(483 :10716)

     داروی بیهوشی(5) بگره بسته زلف یار وین لطف باده ایست که بیهوش کردنی است(1071: 21849)

    8- عده ای اشعار به جا مانده در بین مردم را که سینه به سینه نقل می شود، از خواهر طالب آملی ستی نسا می دانند و عده ای در این مورد دچار شک و تردیدند.«از نام پدر وی و محل تولدش اطلاع کافی در دست نداریم.

    در ضمن ابیات ترانه ای که به نام(طالب طالبا) در مازندران از زبان خواهرش خوانده می شود، مصرعی بدین شکل است که خواهر طالب از سنگ های دهکده(کرچک)استفسار از نشانی برادر گمشده خود می نماید(سنگ کرچک طالب ره ندی) و اگر صحت انتساب این ترانه ی کهن به خواهر طالب مسلم بودی می شد به حدس محل تولد او را در این روستا در نظر گرفت.

     ولی به شرحی که خواهیم داد، انتساب چنین ترانه های عامیانه ای به ستی نسا خواهر طالب که زنی عالمه و در امور پزشکی وارد بوده بعید و ناصواب می باشد.(6) (شهاب1346 مقدمه:17) اشعار به جا مانده چه آن هایی که دکتر گودرزی جمع آوری کرد یا به عبارتی از روی نسخه ای آن را تهیه دیده است(؟) و چه آن دسته اشعاری که بین مردم سینه به سینه نقل می شود، از هر جهت با هم شبیه اند و با موازین ادبیات شفاهی کاملا منطبق می باشد؛ چه از لحاظ وزن که عروضی نیست، چه از لحاظ قافیه وردیف. قافیه شنیداری است و وزن هم کششی (هجایی).

    چارصد گو باشتنه سینه پر شیه/ گوگزاکون دیبینه نخردنه شیه

     واژه ی "شیه" قافیه واقع شد که در حقیقت ردیف است. باید گفت اصلا قافیه ای برای این شعر متصور نیست. فردای محشر و این سه تن امت جواب چه دننه نزد محمد(ص) واژگان امت و محمد قافیه واقع شدند که در تلفظ حرف «ت» و «د» قریب المخرخ اند و از نظر شنیداری قافیه با مشکل مواجهه نمی شود.

     تیر ما سیزه شو مسه ایارده بوریشته فنقو بادمو پسته که حرف غیرملفوظ یا بیان حرکت«ه» حرف قافیه قرار گرفت و اگر «د» و «ت» را مثل بیت بالا در نظر بگیریم«ده» با«ته» حروف قافیه واقع شده است.

    شعر زیر یک دوبیتی عامیانه است که به آن «بن» می گویند:

     کیجا ره بدیمه پمبه جار وجین /عرق بزو کیجای مخمل دیم

     الهی بوم گوشبال نگیم /دم به دم چک هایرم ته مخمل دیم

     طبق موازین عروض فارسی باید مصراع اول و دوم و چهارم هم قافیه باشند در حالی که چنین نشد. در دو مصراع زوج قافیه ای وجود ندارد، فقط مخمل دیم ردیف است. حال این مشکل چگونه حل شد- البته اگر مشکل بدانیم- چون شعر با آواز خوانده می شد و شنیداری است، اولاً ردیف مصراع های زوج مشکل قافیه را حل می کند ثانیاً «م» و «ن» در اشعار عامیانه قافیه می شوند. مثل«ل» و «ر» که مخرجگاه مشترک دارند.

    در ادبیات شفاهی و اشعار به جا مانده از گذشتگان-ترانه- دارای همین ویژگی است. وزن کششی است؛ با تند خوانی و کند خوانی و جا به جایی هجاها شنونده احساس نمی کند که وزنش دچار مشکل است، از طرفی چون اشعار با آواز خوانده می شد و می شود، خواننده(آوازخوان) با کشش های به موقع مشکل وزن را بر طرف می کند.

    اصلاً یکی از خصوصیات این گونه اشعار خواندن با آواز است.

    اول گویم خداوند کریم ره /بهی تر از همه ی عالمین ره

    بیت بالا را نوزوز خوان(عمو صفر ذبیحی) با کشش در مصراع دوم روی کلمات «بهی تر» که در اصل «بهتر» بود و همه ی که «ه» بیان حرکت و «ی» را با کشش می خواند تا خلا وزن را پر کند.

     ***

     شباهت سر گذشت (افسانه) طالب و زهره با دیگر افسانه های ایران زمین آدم را به تعجب وا می دارد که چگونه زندگی طالب آملی با افسانه ها در آمیخت، چگونه شاعر شوریده ای چون طالب آملی توانسته در تمام عمرش راز عشقش را پوشیده نگه دارد: سهل است راز عشق نهان داشتن ز غیر /گر مرد غیرتید از خود هم نهان کنید (12602:584)

     آیا واقعاً او بعد از کوچ و ترک وطن رازپوشی کرده است و سرگذشت او با افسانه ها در آمیخت و بین گذشته و حالش گسست عمیق به وجود آمده است؟ یا این که نه طالب و زهره ای بودند و او هم با آگاهی کامل از این سرگذشت تخلص طالب را انتخاب کرد و افسانه ای شد؟ یا این که دوستداران طالب آملی از روی تعصب چنین سرگذشتی را به او منتسب دانسته اند؟ در حقیقت اسطوره اش ساختند.

     این به احتمال نزدیک تر است چرا که بین عامه مردم به خصوص راویان سرگذشت طالب و زهره نه تنها طالب آملی شاعر را نمی شناسند بلکه حتی نامش را هم نشنیده اند چرا که راوی چوپان است و بی سواد و در کوه ها و مراتع زندگی می کند نه در شهرها و ... از طرفی سرگذشت طالب و زهره بیشتر بین چوپانان و رواج دارد تا بین عامه مردم شهر و جامعه ی کشاورزی مازندران، این در حالی است که سرگذشت امیر و گوهر منتسب به دشت ها و کشاورزان و جامعه شهری است. طالب نماینده ی مردم دردمند، ستم کشیده، طبقه ی کارگر، زحمتکش، هجران کشیده، ناکام، در به در، تنگ دست و در عین حال پرتلاش، صبور، وفادار و...می باشد. مردم به دلیل تماشای تصویر خود در آینه ی سر گذشت منتسب به او، مقام او را تا حد اسطوره بالا بردند و با شاخ و برگ دادن به سرگذشت او جنبه های مختلف زندگی خویش را در آن جستجو می کردند.

     به همین دلیل آنچه مردم جستجو می کردند، البته آرزوی دست نیافتنی و اسطوره وار در تصویر خیال خویش به او منتسب می دانستند.

     «بیان آرزوها به گونه ای در اندیشه، رفتار اجتماعی هر دوره ی تاریخی و در افسانه های ملت ها پیداست"جامعه های اسطوره ساز، افسانه ها را به منظور تفسیر و تاویل تمامی زندگی خویش به کار می برده اند و واکنش علاقه و اشتغال های ذهنی معینی را در آن ها می انباشته اند. از این رو اساطیر متضمن پیام هایی است در باره ی زندگی به طور عام و زندگی در جامعه به طور خاص. هم نمونه ای از رفتار بشری و هم عنصری است از تمدن"( محمد مختاری 1369: 32)

     ذهن اسطوه ای مردم، افسانه ها را در هم می آمیزد، عنصر کهن را بازآفرینی می کند و از آن عنصر نو پدید می آورد. آرزوهای قومی در قالب کهن می زایند و آمیزه ای از نو و کهن بر بستر فرهنگ عمومی و ذهن و تصور مردم دوران می آفرینند.

     "طالب" تاریخی از زندگی اجتماعی برمی خیزد و افسانه ی "طالب و زهره" در قالب ذهن اسطوره ای پرورده می شود. این جا افسانه و تاریخ در هم می آمیزند. "طالبا" در تصور اسطوره ساز پرورش یافت و با زندگی- به گونه ی دیگر- آمیخت.( محمود جوادیان کوتنانی1377: 61)

     البته این گونه افسانه سازی ها و اسطوره پروری در باره دیگر شاعران هم کم نیست، به عنوان نمونه در باره نیما هم مردم افسانه ها ساختند. افسانه ای که یک پیرمرد بالای هفتاد سال به نام آقای تقوی -که شاعر مسک هم بود - در باره نیما بیان می کرد جالب توجه است: در یوش بودیم سوال کرد آیا می دانید چرا به علی اسفندیاری نیما می گویند؟ بعد بلافاصله جوابش را داد: برای این که پدرش بچه دار نمی شد، نذر کرد و در امامزاده ای خوابید و خواب نما شود شاید بچه دار شود و چنین هم شد، در عالم خواب ندا آمد: آقای اسفندیاری! خداوند به تو یک فرزندی می دهد که مانند او تا به حال «نی یماniyamâ»(= نیامد) به مرور زمان این واژه «نی ماneymâ» شد و بعدا تبدیل به نیما(nimâ) گردید و شاعر هم اسمش نیما شد یعنی فرزندی که مثل و مانند او نیامده است.

     به هر صورت ما با یک طالب آملی شاعر پر آوازه ی هندی رو به رو هستیم که زندگی نامه اش در تاریخ ادبیات با اندکی اختلاف بیان شده است و با یک طالب افسانه ای که سرگذشت آن شبیه افسانه های عشقی از یک طرف و افسانه های جادویی از طرف دیگر است که بین مردم سینه به سینه نقل می شود و گاهی با آواز و نی همراه، با سوز و گداز خوانده می شود.

     نتیجه

     افسانه ی عشقی طالب و زهره شبیه بسیاری از افسانه های عشقی مشرق زمین به خصوص فارس زبانان است و با واقعیت های زندگی و سرگذشت ها نه تنها شباهت ندارد بلکه به کلی متفاوت می باشد.

     از طرفی روایت های مختلفی از این افسانه در سراسر استان مازندران وجود دارد منتها با موسیقی مخصوص به خودش، روایت ها با توجه به راوای و حس و حال او متفاوت است و بیشتر قشر بی سواد و پا به سن گذاشته ها آن را سینه به سینه نقل می کنند، این در حالی است که طالب شاعر ابتدا در شعر آشوب تخلص می کرد بعدا تخلص طالب را برگزید، در آغاز جوانی از آمل کوچ کرد و رفت، اصلا فرصت عشق بازی با زهره را نداشت چرا که تمام عمر کوتاهی که در آمل زندگی می کرد آن چنان مشغول فراگیری علوم زمانه بوده و به قول خودش همه ی علوم زمانه را یاد گرفت و فرصت این جور کارها برای او نمی ماند.

    ما باید بگویم که یا طالب شاعر بی سواد بوده، تمام دیوان خودش را از سر ذوق و بر اثر یک اتفاق سروده است که چندان عاقلانه به نظر نمی رسد و از طرفی خودش عنوان می کند که تمام علوم زمانه را فراگرفته است، یا بگویم که طالب و زهره یک افسانه ی عاشقانه است که ساخته و پرداخته ی یک ذهن خلاق و روایتگر ماهر است و هیچ ربطی به طالب آملی ندارد.

    اگر مورد اول را قبول کنیم باید تمام حرف ها و گفتار شاعر را زیر سوال ببریم و او را یک آدم بی سواد بدانیم این در حالی است که از یک طرف با عقل و منطق سازگاری ندارد و از طرف دیگر تمام موازین علم و ادب زیر سوال می رود. اگر مورد دوم را قبول کنیم که بسیار منطقی هم به نظر می رسد باید روایت های گوناگون طالب و زهره گردآوری کرد و بعد به دنبال منشا و منبع این افسانه رفت و چگونگی شکل گیری موسیقی و ردیف های آوازی آن گشت. اگر در تحقیق و پژوهش به دنبال مورد دوم باشیم بهتر به نتیجه می رسیم.

     پی نوشت

     نکته: در کتاب مشاهیر آمل مختصری از سرگذشت طالب و زهره آمده است که دقیقا شبیه روایت های عامیانه است که به شرح زیر می باشد: طالب جوانکی است اهل کرچک که در سالیان دور زندگی می کرد. مادرش را در طفولیت از دست داد، بعد از مدتی با نامادری به مشکل مواجهه شد. نامادری هم گالش است. آدم پر کار خشک و خشن. به همین دلیل طالب پذیرای او نیست،چرا که محیط و فضای خانه پر از رفتار خشن نامادری است که زندگی را بر طالب جهنم کرده است.

    در فولک مازندان طالب را جوانی مظلوم، بی گناه، نظر کرده می باشد و شاعر شدن و با سواد شدنش یک اتفاق بود. سبزعلی برادر بزرگ طالب، همیشه او را در حال نواختن لله وا می دید. یک روز دید او یک جلد قرآن در دست دارد، عصبانی شد و گفت: تو مطرب و نی زن حالا قرآن خوان شدی؟ از این کارها دست بردار والا تو را به دست نامادری می سپارم تا تنبیه ات کند. طالب می گوید بر اثر یک خواب من می توانم قرآن بخوانم، اگر باور نداری مرا پیش ملا ببر تا اطمینان حاصل کنی.

     بالاخره او را پیش ملا برد. وقتی ملا او را امتحان کرد دید او خیلی خوب قرآن می خواند، متعجب شد. سبزعلی هم به گفته برادر ایمان می آورد و او را به حال خود رها می کند. بعد از این طالب عاشق دختر عمویش می شود.( دکتر ابوذری:1381 :86-82 )

    1- طاهری شهاب در مقدمه ی کلیات اشعار طالب آملی می گوید: با استناد به اشعارش انتشاب اختلال و جنون به طالب آملی صحیح نیست بلکه از طعن حسودان زمانه آگاهانه به این کار دست زد.

    2- البته روایت آقای گودرزی با دو روایت عامیانه ی ضبط شده تفاوت اساسی دارد، افتراق ها و تفاوت ها بر اساس دو روایت ضبط شده است.

     3- در فرهنگ معین قسمت اعلام زهره را ناهید دومین منظومه شمسی بیان کرده است و در فرهنگ تلمیحات دکتر سیروس شمیسا نوشته است: ستاره ی زهره یا ناهید، رب النوع خنیاگری و آواز و طرب و موسیقی است.(شمیسا317:1369)

    4- در آرشیو شخصی موجود است

    5- در بیت های شماره ی 8793،11603،12146،13584،16739، 18666،22267، 22467،22471 و...داروی بیهوشی یا بیهوش دارو به کار رفته است.

     6- مرحوم طاهری شهاب در مقدمه ی کلیات طالب و در تاریخ ادبیات مازندران شرحی بر این موضوع نداد. اگر جای دیگری داده باشد، واقف نشدیم.



    دوشنبه بیست و نهم تیرماه سال 1394 01:21 ق.ظ
    نظرات() 

    فرهنگ لغت مازنی

    نوشته شده توسط:محمدجواد رضائیان
    شنبه بیست و هفتم تیرماه سال 1394-01:45 ق.ظ

    *بسمه تعالی*

    مجموعه اصطلاحات و گویش در زبان شیرین مازندرانی (با ترجمه فارسی و به همراه تلفظ انگلیسی و برگردان فارسی)

    مجموعه ای از اسامی پرندگان – وسایل ها – مکان ها و رنگ ها و اعضای بدن – زمان ها و انواع بازی های محلی و سایر اصطلاحات که در این مجموعه تقدیم می گردد:

    لطفاً بر روی ادامه مطلب کلیک بفرمائید.


    ادامه مطلب

    شنبه بیست و هفتم تیرماه سال 1394 01:50 ق.ظ
    نظرات() 

    سفلمون

    نوشته شده توسط:محمدجواد رضائیان
    شنبه بیست و هفتم تیرماه سال 1394-01:35 ق.ظ

    *بسمه تعالی*

    اما صفرمیونی باوفامی//هم خوش اخلاقوهم باخدامی

    کوره ی تش دره سوزنه غم غم//بهین جمع بووشیم همه دورهم

    خاشه مله ی مردم قرون//همه باوفا وهمه باایمون

    بهین جمع بووشیم صفاهاکنیم//صحبت ازامروزوفرداهاکنیم

    صحبت هاکنیم ازهواوزمین //ازتاور و تلارسر تااحمدزمین

    صحبت هاکانیم اززمینوهوا//ازتیرباغدله تا اوبندگا

    آسیوپشت و مزرعه ی پایین صحرا//پشتامن صحراهسته باصفا

    شکارچی ره بایرین بوریم شکار//تیرنگ دره پره امه لوبیاجار

    آسمون بنه سیونزده ره هارش//یقد دیگه هواکنده وارش

    زمستون خسیله بورده ورفته//گوسفندوه علفوگووه دشن که

    همه باهمدیگه بوئین مهربون//دهقونوگلشوچوبداروچوپن

    جمعه هابورین سرخاک اموات//خشه مرده هاوه برست صلوات



    شنبه بیست و هفتم تیرماه سال 1394 01:37 ق.ظ
    نظرات() 

    روستای ستل میان

    نوشته شده توسط:محمدجواد رضائیان
    سه شنبه بیست و ششم خردادماه سال 1394-10:59 ق.ظ

    بسمه تعالی

    روستای صفرمیان در فاصله ی 30 کیلومتری جنوب شهرستان نکا در استان مازندران واقع شده است . نام این روستا برگرفته از سه تل (تپه) که بصورت سه ضلع یک مثلث به یک دیگر متصل شده اند می باشد . ستل میان ، مابین این سه تل بلند قرار دارد . بعدها کم کم این نام به سپل میان ، سفرمیان ، سپل میان ، سفل میان و از همه مهم تر صفرمیان تغییر یافته است . از نمای بالای روستا سه تپه به شکل بسیار زیبایی به هم چسبیده اند . تاریخ این روستا طبق آثار باقیمانده اش به صدها سال پیش برمی گردد . قلعه ی دست ساخت زیبا و تاریخی توسکابن در قسمت شرقی صفرمیان نشانه ای از تاریخ کهن این دیار است ؛ که احتمالا در سالیان دور دژ نگهبانی و دیده بانی حاکمان این سرزمین بوده است . با پوشیده شدن این قلعه از درختان و طبیعت زیبای شالیزار و عبور رودخانه از کنار آن به زیبایی های آن افزوده است و از آن به عنوان نماد زیبایی این روستا یاد می شود . آستانه مقدسه ی حضرت سیده زبیده (ع) در کنار مسجد امام رضا (ع) هم از آثار تاریخی مذهبی این محل به شمار می آید . قبرستانی در جنوب سفل میان در مزرعه ی پشت آمن وجود دارد که از نوشته های روی سنگ آن نشان از زیستن مردمان شیعه مذهب در چندین سال پیش در این دیار دارد . افراسره ، گوشگابنه سر ، سره سر ، انجیلی سره ، گت سره ، یخچال دره و ... جاهایی هستند که که نام سره (محل ، ده) روی آن ها قرار دارد که باز هم نشانگر زیستن اقوامی در این مکان هاست . اکثر مردمان سفرمیان به کار کشاورزی ، باغ داری و پرورش دام و طیور و زنبورداری مشغول هستند . ازجمله محصولات کشاورزی این محل گندم ، سویا ، برنج و نخود فرنگی می باشد . از جاذبه های طبیعی این دیار می توان به چشمه های متعدد آب معدنی ، جنگل های سرسبز و زیبا و آبشار معروف افراسره نام برد . فسنجون و آش دوغ از غذاهای معروف سفل میان به شمار می آیند . میوه های جنگلی نظیر تمشک ، کاندس ، ولیک ، و توت جنگلی (سیناق) و همین طور دیگر میوه ها مثل آلوچه ، گردو ، سیب گلاب ، انار ، هلو ، ستیه ، به ، گردو، سیب ، آلوطلایی ، شلیل ، شبرنگ ، گیلاس ، گلابی ، آلبالو ، ازگیل ، خرمالو، توت، توت فرنگی ، تلکا ، انجیر، انگور ، شابلون و ... را می توان نام برد که در این روستا وجود دارد . قرار گرفتن سفل میان بین دو رودخانه به زیبایی های آن می افزاید . که شمال این روستا محل پیوند این دو رودخانه با هم است و با طی مسیر خود به رودخانه ی نکارود و سپس به دریاچه ی خزر می ریزد . از گل ها و گیاهان دارویی نیز می توان به قارچ (گوشک) ، هلزی ، گل گاوزبان ، بنفشه ، خاک شیر ، سکنجبین (منگل وگتیم) ، گلپر ، گل پامچال (چیپچیپا) ، انارجیجه (انارهیجه) ، زولنگ ، تلپا ، کلاچپه ، سراسفناج ، هوجی ، پرسیاوش ، پپ پپی ، اوتره ، سلمه ، زردکیجا ، وره زبان ، ولیگ بنی ، تیرنگ چنگی ، بارتنگ تیم و ... نام برد .ازسوغات صفرمیان هیچ گاه نمی شود از حلواهای خوش مزه ی آن غافل شد ؛ به ویژه حلوا سفید (اسبه حلوا) که معروف ترین سوغات صفرمیان به شمار می آید که بیشتر برای سفره های عید نوروز درست می شود و طرف داران زیادی بین مردم این روستا ، روستاهای مجاور وحتی شهر و روستاهای مختلف مازندران دارد . جرز حلوا ، سیو حلوا (حلوا سیاه) ، آرد حلوا ، پیسته گنده ، حسن پل پل ، امبستی ، چنگازه ، آغوز نون از دیگر خوراکی های خوشمزه ی سفل میان است که به دست کدبانوهای این روستا درست می شود . از محصولات جالیزی که در این محل کشت می شود می توان  به گوجه فرنگی ، کدو ، بادنجان ، انواع سبزیجات ، خیار ، توت فرنگی ، سیر ، پیاز ، لوبیا ، نخود ،باقلا ، آفتابگردان ، ذرت ، عدس ، بادام زمینی و ... اشاره کرد . درختان زیبای متنوعی نظیر توسکا ،ممرز ، آزاد (ازدار) ، راش (مرس) ، زیمدار ، بید (فک) ، انجیلی ، بلوط (مازو) ، افرا ، نمدار ، لرگ ، سرو ، کاج ، صنوبر ، تبریزی ، توت ، میولی ، چنار ، وند ، کلقو ،گیلاس وحشی ، انجیروحشی ، ملیچ (ملج) و ... نام برد . از دیگر سوغات معروف این روستا شیره ی خرمالو (دوشاب ، دشو) می باشد . که طرز تهیه ی آن زیبایی های خاص خودش را دارد . از کلیه ی کاربرانی که از این مطلب بازدید کرده اند دعوت می کنم که به این محل سر بزنند و خاطرات خوشی را برایشان رقم بزنند ، مطمئنا پشیمان نمی شوند . خدا نگه دار .



    سه شنبه بیست و ششم خردادماه سال 1394 11:11 ق.ظ
    نظرات() 

    عید سعید فطر

    نوشته شده توسط:محمدجواد رضائیان
    جمعه هشتم خردادماه سال 1394-04:43 ق.ظ

    *بسمه تعالی*

    با سلام خدمت همولایتی های عزیز سفل میانی ،

    *عید سعید فطر مبارک*

    طاعات و عبادات تان قبول .

    *****


    شنبه بیست و هفتم تیرماه سال 1394 12:00 ق.ظ
    نظرات() 

    مسجد امام رضا(ع)

    نوشته شده توسط:محمدجواد رضائیان
    پنجشنبه سی و یکم اردیبهشتماه سال 1394-04:32 ق.ظ

    صفرمیان




    پنجشنبه سی و یکم اردیبهشتماه سال 1394 04:35 ق.ظ
    نظرات()